راز استيلاي جهاني غرب

 

راز استيلاي جهاني غرب، نويسنده: عبد الله شهبازي

در سده شانزدهم شاهد يک تکانه عظيم تمدني در دو کانون شرق اسلامي و غرب مسيحي هستيم. اين تکانه در کانون شرق اسلامي سه دولت مقتدر هند، ايران و عثماني را پديد ساخت و در کانون اروپاي غربي امپراتوري‏هاي مستعمراتي اسپانيا، پرتغال، انگلستان، هلند و فرانسه را. کانون اسلامي پس از يک دوران شکوفايي در سده هيجدهم رو به افول نهاد، کانون اروپاي غربي استوار و استوارتر شد و سرانجام سلطه جهاني خويش را تأمين نمود.

      چرا طي سده‌هاي شانزدهم تا نوزدهم ميلادي بتدريج سلطه استعماري غرب اروپا بر سراسر جهان پديد شد و چرا تمدن‏هايي که پيشينه‌هايي درخشان در پشت داشتند مغلوب مهاجميني آزمند و بي‌فرهنگ شدند؟ اين مهم‌ترين پرسش نظري در عرصه انديشه سياسي و تاريخي است. مقاله حاضر کوششي است براي پاسخ به اين پرسش. اين مطلب برگرفته از فصل پاياني بخش اول از جلد اول کتاب زرسالاران (صص 275- 291) است.

ادامه نوشته

غرب شناسي ، زرسالاران یهود و پارسی

منبع: زرسالاران یهود و پارسی،عبدالله شهبازی

در واپسین سال های سده پانزدهم میلادی، ایزابل ملکه خونریز کاستیل، بهمراه شوهرش، فردیناند شاه آراگون، سپاهی عظیم را به سوی آخرین بقایای دولت های مسلمان اندلس به حرکت در آورد. مورخین می‌نویسند او کشتزارها را پایمان کرد و پس از غارت و تخریب روستاها، شهر مالقه (مالاگاه) [1] را چنان به محاصره گرفت که، به گفته ویل دورانت، «مردم اسب ها و سگ ها و گربه هایی را که در شهر یافت می شد کشتند و خوردند و سپس از گرسنگی ده ها و صدها جان سپردند یا بر اثر ابتلا به امراض مردند.» مهاجمان پس از فتح شهر 12 هزار تن از سکنه آن را به بردگی بردند. [2]

در دوم ژانویه 1492 شهر غرناطه (گرانادا) [3] ، پس از محاصره ای سخت و مقاومتی قهرمانانه، که نه ماه به درازا کشید، تسلیم شد و واپسین امیر مسلمان غرب اروپا، با درد و رنجی جانکاه، بهمراه مادر، همسر، خویشاوندان و پنجاه سوار، راهی تبعیدگاه خویش در کوهستان های اندلس شد. ایزابل و فردیناند در میدان بزرگ شهر زانو زدند و خدای را سپاس گفتند که پس از 781 سال اسلام را از اندلس برانداخته است. [4] آنان سپس به کاخ افسانه ای الحمرا، این نماد جادویی و شگفت تمدن اندلس، رفتند. [5] بدینسان، شهری که چشم و چراغ و مایه مباهات سراسر اروپا بود سقوط کرد و این گوهرتابناک تمدن بشری خاموش شد.

ادامه نوشته

پسا استعمار گرايي 3

نظریه پسا استعمارگرایی، لیلا گاندی،تهران:پژوهشکده فرهنگی و اجتماعی،1388

فصل اول

 در سال 1985،«گایاتری اسپیواک» با طرح یک سوال،بی بصیرتی محافل آکادمیک غربی را نسبت به نژاد و طبقه به چالش طلبید:«آیا فرودست می تواندسخن بگوید؟»مفهوم پیچیده فرودستی، مناسب  هر اقدام آکادمیکی است که به روابطِ –به لحاظ تاریخی- جبری سلطه و انقیاد می پردازد.با این حال،این مطالعات پسا استعماری است که با بیشترین اشتیاق به پرسش اسپیواک، پاسخ داده است.در طی دهه گذشته، مطالعات پسا استعماری خود را به عنوان نقطه تلاقی تعداد زیادیی از رشته ها و نظریه ها و نیز نبردگاهی برای آنها ،نشان داده است.پسا استعمارگرایی پروژه ای انتظام بخش است که وقف تکلیف آکادمیکِ بازگشت دوباره به گذشته استعماری،یادآوری آن،و از همه مهمتر،بازپرسی از آن،گردیده است.فرایند بازگشت به رزمگاه استعماری ،پرده از رابطه ای حاکی از خصومت و اشتیاق متقابل میان استعمارگر و استعمار زده بر می دارد.و در خلال آشکار شدن این رابطه مشقت بار و مشقت زا است که می توانیم کم کم تاریخچه دو پهلوی وضعیت پسا استعماری را بفهمیم.دوران پس از استعمار مستلزم نظریه ای بهبود بخش و درمانگر است که در قبال وظیفه به خاطر سپردن و یاداوریِ گذشته استعماری پاسخگو باشد.می توانیم نتیجه بگیریم که محتوای فراموش شده پسا استعماریت،در واقع داستان رابطه ای ضد ونقیض و مبتنی بر همزیستی بین استعمارگر و استعمار زده را فاش می سازد. از این رو،گوشزدهای مرمت گرانه نظریه/کاوش روانی پسا استعماری هنگامی نتیجه بخش تر خواهند بود،که قادر به شرح پیوستگی ها و نزدیکی هایی باشد که (وجود توامان)خشونت و ضد خشونتِ آشکار در وضعیت استعماری را برجسته می سازند.استعمارگری علاوه بر بدن ها ،اذهان را نیز استعمار می کند،و نیروهایی را در درون جوامع مستعمره رها می سازد، تا اولویت های فرهنگی آنها را یکبار برای همیشه تغییر دهد.در این فرایند، استعمارگری به تعمیم مفهوم غرب مدرن، از موجودیتی جغرافیایی و زمانی به مقوله ای روانشناختی ، یاری می رساند .غرب اکنون همه جا هست،در درون غرب و خارج از آن،در ساختارها و در اذهان.بنابراین استعمارگری ،به بیان ساده ،نشانگر فرایندی تاریخی است که طی آن غرب به طرزی نظام مندتلاش می کند تفاوت های فرهنگی و ارزش غیر غرب را ابطال و انکار نماید.

پسا استعمار گرايي 2

منبع: نظریه های رسانه ، جامعه شناسی ارتباطات – نویسنده: نظام بهرامی کمیل، ص63

استعمارگرایی به پدیده تاریخی اشاره دارد که در طول سده های شانزدهم و هفدهم در دنیا اتفاق افتاد. کشورهای استعماری با استفاده از قدرت نظامی و سیاسی خود به این مستعمره ها حاکم شدند.پسا استعمارگرایی به پدیده ای اشاره دارد که در آن به از ابزارهای فرنگی، تبلغاتی و ایدئولوژیک برای ادامه سلطه و استعمارگری استفاده می شود.همانطور که مشاهده می شود نظریه پسا استعمارگرایی، از ابعاد بسیاری به نظریه امپریالیسم فرهنگی شیلر شباهت دارد.در رویکر پسا استعمارگرایی ، رسانه جگاه مهم و برجسته ای دارند؛ زیرا به کمک رسانه ها، می توان به بازنمایی واقعیت ها پرداخت؛ و در واقع درک افراد از دنیا و پدیده های پیرامونشان توسط همین رسانه ها تعیین می شود.ادوارد سعید در کتاب شرق شناسی با الگو قرار دادن رویکرد گفتمانی فوکو، که به تعامل قدرت-معرفت اعتقاد داشت، نشان می دهد که چگونه از مطالعات و سفرنامه هایی که اندیشمندان و سیاحان غربی در قرن نوزدهم درباره شرق نوشته اند؛ برای استعمار شرق و برساختن هویت غربی استفاده شده است.سعید به جای تمرکز بر منطق سیاسی و اقتصادی استعمار به ابعاد معرفت شناسانه دوران پسا استعماری بیشتر تمرکز داشته است. او می خواهد نقش زبان و فضای گفتمانی را بر اساس رابطه قدرت- دانش شکل گرفته است؛ در فراهم آوردن اشکال جدید استعمار نشان دهد.البته نظریه ادوارد سعید با انتقادات زیادی روبرو بوده است.

پسا استعمار گرايي

منبع: نظریه های رسانه،سید محمد مهدی زاده،تهران:همشهری

نظریۀ پسا استعماری تجربه های سرکوب، مقاومت، نژاد، جنسیت، بازنمایی، تفاوت، آوارگی و مهاجرت را در ارتباط با گفتمان های تاریخی، فلسفی، علمی و زبان شناختیِ برتر غرب می کاود (سردار و ون لون، 117:1388).

این رویکرد، ارزش ها و شنت های فکری و ادبیات غرب را به دلیل هواداری از نوعی قوم گرایی سرکوبگر مقصر می داند؛ چرا که الگوهای اندیشۀ غربی و نیز ادبیات آن، بر فرهنگ جهان مسلط است و سنت ها و صورت های فرهنگیِ زندگی و بیان غیر غربی را به حاشیه می راند یا نادیده می گیرد.

«پژوهش پسا استعماری، به درکِ قدرت فرهنگی عمق تاریخی و بین المللی می بخشد».

ادامه نوشته

غرب و بقيه

غرب و بقیه، نویسنده استوارت هال،ترجمه محمود متحد،تهران:آگه،1386

1-  درامد

غرب کجاست و چیست؟ عده ای نگاه جغرافیایی دارند که شامل اروپای غربی می شود ولی این اشتباه است زیرا غرب مدت هاست که فقط در اروپا نیست و تمام اروپا هم در غرب نیست.پیش فرض اصلی در این فصل این است که "غرب" برساخته ای تاریخی است نه جغرافیایی. منظور از «غربی»  جامعه ای توسعه افته، صنعتی، شهری، سرمایه دار،سکولار و مدرن. چنین جوامعی در دوره تاریخی خاصی-تقریبا طی قرن شانزدهم، پس از قرون وسطا و شکست فئودالیسم-سر برآورند.امروزه هر جامعه ای، در هرکجای نقشه های جغرافیا، که از این ویژگی ها برخوردار باشد، می توان گفت به غرب تعلق دارد.از این رو معنای این واژه تقریبا معادل معنای واژه «مدرن» است. بنابراین غرب یک ایده است.

 

ادامه نوشته